تبليغاتX
بی تو تـــــنهایم


بی تو تـــــنهایم

 

 

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

         

بدینوسیله از هر آدم و غیر آدم و کل موجودات طبیعی و غیر طبیعی پوزش میطلبیم :w24:

 

اگه بدی دیدن ( البت شک مینمایم اینچنین باشد:w01:)

 

با اجازه اساتید مجرب و غیرهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

یه نصیحت پدرانه بنمایم:w02:

 

البت به قول یارو گفتنیتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود  *** به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

  

نوشته شده در ساعت 1 توسط همچراغی|

 

 

مردگان ترس می بافند

 

شبیهه مادربزرگ که مو هایم را می بافت

 

شبیهه خدا که ریسمان می بافد

 

از همیشه تا هنوز

 

اینبار که دریچه ها باز شدند

 

همان وقتی که پرده را از صورت خدا کنار می زنند

 

و ماه کامل می شود

 

پیله ام را نشان می دهم تا بداند

 

هزار ریسه فاصله دارم

 

 مرضیه باقرپور

 

نوشته شده در ساعت 21 توسط همچراغی| |

                                            سلام:

 

تعطیلات همه چیز رسمیه حتی خاله --- که هیچ وقت خدا رسمی نبوده البت والده محترمه

نقل میکنه که اون وقتها که رسم بوده وقتی میری مدرسه و املا مینویسی نقطه بزاری

خاله --- ما تمام کلمات املاش رو بدون نقطه مینوشته این قضیه کش و قوس پیدا میکنه

اینقدر که خاله --- چند کلاس در جا میزنه فقط به خاطر اینکه نمی خواست املاش

زشت بشه دارم به این فکر میکنم رو کلمه ی زندگیم نقطه گذاشتم یا نه؟

این چند وقته همش دارم در جا میزنم به نظرت نمره ی املای بی نقطه چنده؟!

تا بعد... یاعلی

 

 

 

پندارندگان بایستگی

 

پیر طریقت گفت:

در روی زمین نبایسته تر از او نیست که پندارد که بایسته است و نا پاکتر از او نیست

که پندارد که شسته است دو چیز می باید: نیازی از تو و یاری از او . نیازمند را  رد

نیست و در پس دیوار نیاز مگر نیست. عزیز اوست که به داغ اوست و براه اوست. که

با چراغ اوست.

سخنان خواجه عبدالله انصاری (92/ج7)

. (ازکتاب پیر طریقت گفت تالیف : دکتر بهروزثروتیان)

 

 

 

 

 

 

 

... تمام مربیانی که برای هدایت تو آمدند با این پیام آمدند که(( من از تو مقدس تر نیستم

)) بلکه (( تو همان قدر مقدس هستی که من هستم)).

 

 

این پیامی است که تو نتوانسته ای بشنوی. این حقیقتی است که تو نتوانسته ای قبول

کنی. وبه هم این دلیل است که هیچ موقع نمی توانی به طور واقعی و خالصانه دیگری

را دوست بداری چون هرگز نتوانسته ای به طور واقعی وخالصانه خودت را دوست

بداری.

بنابراین یادت باشد هم اکنون و همواره به خودت توجه داشته باش. دقت کن ببین در هر

لحظه ای که سپری می شود چه هستی چه می کنی و چه چیزی داری نه اینکه با

دیگری چه می گذرد.

رستگاری تو در عمل دیگری تجلی پیدا نمی کند بلکه در عکس العمل تو ظاهر می

شود.

 

گفتگو با خدا - جلد 1 - نیل دونالد والش/ توراندخت تمدن( مالکی)

 

 

 

 

 وعمر......

وعمر میگذرد :

سی . چهل ........ پنجاه . شصت....بیام؟

ص 62 - از کدامین سمت می آیی؟ - حمید رضا میرزایی

  

 

نوشته شده در ساعت 2 توسط همچراغی| |

سلام:

 

دیدید برگشتم به قول یارو گفتنی هر کسی که دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار 

وصل خویش اون سوال یادتونه همونی که بالاخره یه روزی از خودت می پرسی همونی

 که تا جوابشو ندونی همه چیز مه گرفته است خلاصه با تلاشهای شخص شخیص جنابعالی

 پرده از راز هستی برداشته شد طبق تحقیقات میدانی وغیر میدانی از مغناطیس مخفی موجود

 تا کشش واقعی وجود وشرکت خسته کننده و طولانی گرفته تا تالار خودمون وملاقات با

قمشه ای و عالمی و عابدی و... خلاصه به این نتیجه ی معتبر رسیدیم که هدف از زندگی

 چیزی جز جاودانگی و گذاشتن یه رد پا نیست البت خلاصه اش اینه که هر آدمی یه سری

هدف رو تو زندگی تعریف میکنه بنا به ایده آل های فکری واعتقادی و یا اتفاقاتی که میگن

 صرفا اتفاق که اونم باز خودمون به وجود میاریم تمام تلاشهای موجودات حتی جماد ونبات

و خلاصه حتی باسیل برمیگرده به قضیه ی رد پا طبق مطالعات معتبر تو زندگی دانشمندای

مختلف کاشف جنابعالی به عمل اومد که تموما عاشق بودن واین عشق باعث به وجود اومدن

 بچه ی جاوید اونها شده وچون مدل زایش اونها فرق میکرده پرانتزشون جدا شده مثلا آقای بل

که تلفن رو اختراع کرد طبق علاقه ی وافری که به خانم کرو لالش داشته انگیزه اش تقویت

شده خلاصه از موضوع جدا نیوفتیم خیلی ها شخصیتشون مثل هم نیست اما همه دنبال رد پای

خودشونن خیلی ها ازدواج میکنن تا بچه شون اثر انگشتشون بشه خیلی ها علمشون و کتابهایی

که رو جلدش به عنوان مولف اسمشون میاد میشه اثرانگشتشون  و... بعضی هاهم که خدا

 نصیب نکنه به علت سوختگی ( از نوع گلبولی و ریشه ای) اثر انگشتشون از بین رفته میمونه

اون پرانتزی ها که نمی دونن از احساسشون چه بچه ای به وجود میاد بهترین راهنما براشون

کتاب ضیافت افلاطونه . یه ذره هم بریم سر فرع مطلب از شعر وشاعری فعلا خبری نیست

چسبیدیم به همون دنگ ودونگ ویلن خاک خورده تا ببینیم چی میشه. انجمن حافظ هم خوبه هر

چند دیگه به سرفه افتاده  با اینکه اونجا میشم حسین قلی ( همونی که لب نداشت ) اما به قول

یارو گفتنی

هنوز در سفرم. تا بعد یاعلی

 

 

 

درختان مادر بزرگ علف ها یند

و بیوه های زمین

شبیه ضریح هزار دخیل سبز بسته اند

 

 کاشی گنبد هاشان با چکش زمستان سقوط میکند

و زمستان معمار باغ ماست

آدم برفی ها شاگرد زمستانند

و برادران پینوکیو

سالهاست دروغ می گویند

من که می دانم بهار

در پس کوچه ها گم شده.

 

مرضیه باقرپور

نوشته شده در ساعت 23 توسط همچراغی| |

سلام عرض شد:

 طبق معمول وقتی که غیبت های همچراغی زیاد ميشه ميايم براي حضور وغياب

                                                                                كاميارباشيد. منوچهري

 

 

 

 صادق چوبک سال و محل توّلد: 1295 بوشهر سال و محّل وفات: تابستان 1377 آمريكا

زندگينامه: سالشمار زندگي صادق چوبک تولد: تيرماه 1295 در بوشهر. فرزند آقا اسماعيل

بازرگان همسر: قدسي(1296). فرزندان: روزبه (1323 ش.) و بابک (1326 ش.) آموزش

ابتدايي: تا کلاس سوم در مدرسه سعادت بوشهر (1303) نقل مکان به شيراز، تحصيل در

مدارس شفاعيه، باقريه، سلطانيه و حيات شيراز و کالج آمريکايي در تهران در سال 1316

ازدواج با قدسي، استخدام در وزارت فرهنگ و آغاز تدريس در مدرسه شرافت خرمشهر، سال

تحصيلي 17-1316 احضار به خدمت سربازي. سال اول سرباز معمولي مي شود و در سال

دوم به دليل تسلط به زبان انگليسي به عنوان مترجم خدمتش را در ستاد ارتش به پايان مي آورد(

1319). خاموشي در بيمارستاني در شهر برکلي کاليفرنيا در 13 تيرماه 1377. صادق چوبک،

در سال 1295 هجري خورشيدي در بوشهر بدنيا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر

نرفت و به کتاب روي آورد. در بوشهر و شيراز درس خواند و دوره کالج آمريکايي تهران را

هم گذراند. در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولين مجموعه و داستانش را با

نام " خيمه شب بازي " در سال 1324 منتشر کرد. در اين اثر و " چرا دريا طوفاني شد " (

1328) بيشتر به توصيف مناظر مي پردازد، ضمن اينکه شخصيت هاي داستان و روابط آنها و

روحيات آنها نيز به تصوير کشيده مي شود. اولين اثرش را هم که حاوي سه داستان و يک

نمايشنامه بود، تحت عنوان " انتري که لوطيش مرده بود " به چاپ سپرد. آثار ديگر وي که

برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهاي " تنگسير " و " سنگ صبور " بود. تنگسير به

18 زبان ترجمه شده است. امير نادري، فيلمساز معروف ايراني، در سال 1352 بر اساس آن

فيلمي به همين نام ساخته. در " سنگ صبور " جريان سيال ذهني روايت و بيان داستان از زبان

افراد مختلف بکار گرفته شده است، اين اثر بحث زيادي را در محافل ادبي آن زمان برانگيخت.

ديگر آثار داستاني چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر

( مجموعه ده داستان کوتاه). چوبک به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در ترجمه داشت.

وي قصه معروف " پينوکيو " را با نام " آدمک چوبي" به فارسي برگرداند. شعر " غراب " اثر "

ادگار آلن پو " نيز به همت وي ترجمه شد. آخرين اثر منتشره اش هم ترجمه حکايت هندي

عاشقانه اي به نام " مهپاره " بود که در زمستان 1370 منتشر گرديد. وی از اولين کوتاه نويسان

قصه فارسي است و پس از محمد علي جمالزاده و صادق هدايت مي توان از او بعنوان يکي از

پيشروان قصه نويسي جديد ايران نام برد. فرم قصه هاي جمالزاده بيشتر حکايت گونه و شبيه

نويسندگان فرانسوي قرن نوزدهم بود. قصه هاي صادق هدايت هم فراز و نشيب بسيار داشت،

گاهي از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معيارهاي قصه نويسي جديد بود و گاهي هم در واقع

همان حکايت نويسي، بود که با چاشني طنز همراه مي شد. در اين ميان البته " بوف کور "

استثنايي و بي بديل بود و از جهات مختلفي مورد توجه قرار گرفت. گروهي آن را قصه اي

روانشناختي و نو دانستند و پيشرفتي در فرم قصه نويسي ايران به سوي قصه نويسي غربي،

محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همين نظر بود و از همين جا آغاز کرد. وي در قصه

هايش ذهن و روان قهرمانهايش را مورد توجه قرار داد و سعي کرد به شخصيت هايش عمق

ببخشد. همين تلاش براي عمق بخشيدن به شخصيت ها، بر نحوه بيان وي تاثير گذاشت. در سنگ

صبور قصه را از زبان شخصيت هاي مختلف مي خوانيم، نحوه بياني که در قصه نويسي نوپاي

ايران کاملا تازگي داشت. وي براي بيان افکار ذهني هر يک از شخصيت ها ناگزير بود به زبان

هر يک از آنها بنويسد و اين خود به تغيير نثر در طول داستان منتهي شد که باز نسبت به ديگران

پيشرفتي جدي محسوب مي شد. در آثار چوبک هر شخصيت داستان به زبان خودش، زبان

متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن مي گويد، کودک، کودکانه مي انديشد و

کودکانه هم حرف مي زند، زن زنانه فکر ميکند و زنانه هم حرف ميزند و بدين ترتيب هر يک از

شخصيت ها به بهترين وجه شکل مي گيرند و شخصيت پردازي موفقي ايجاد مي شود که در

بستر حوادث داستان، زيبايي و عمق خوشايندي به داستان ميدهد. وي در توصيف واقعيتهاي

زندگي نيز وسواس زيادي داشت و اين نيز از ويژگي هاي آثار وي است. چوبک به سبب همين

دقت نظر در جزئي نگري ها و درون بيني ها، رئاليست افراطي وگاهي حتا ناتوراليست خوانده

اند. آثار چوبک از سالها پيش مورد نقد و بررسي جدي قرار گرفته و در کتابهاي مختلفي از

جمله " قصه نويسي " (رضا براهني)، " نويسندگان پيشرو ايران " (محمد علي سپانلو) و

"نويسندگان پيشگام در قصه نويسي امروز ايران"(علي اکبر کسمايي)، نوشته هايش تحليل شده

اند. صادق چوبک در اواخر عمر بينايي اش را از دست داد و در اوايل تابستان 1377، در

آمريکا درگذشت و بنا به وصيتش يادداشتهاي منتشر نشده اش را سوزاندند. آثار:در سال 1324

شمسي چاپ اولين کتاب با عنوان خيمه شب بازي حاوي 11 قصه. به علت قصهً اسائه ادب ده

سالي از انتشار اين کتاب جلوگيري مي شود. در اين مجموعه " اسائه ادب " به صادق هدايت و "

بعدازظهر آخر پائيز " مسعود فرزاد هديه شده است. در سال 1328 شمسي انتشار دومين

مجموعه قصه با عنوان " انتري که لوطيش مرده بود " حاوي سه قصه و يک نمايشنامه. در سال 1329

 شمسي چاپ قصه ها در نشريات مختلف و از نخستين دوره مجله سخن به بعد. در سال 1334

شمسي انتشار چاپ دوم خيمه شب بازي پس از ممنوعيت ده ساله. در اين چاپ " اسائه ادب "

حذف و به جاي آن " آه انسان " آمده بود. سفر به آمريکا براي شرکت در سميناري در دانشگاه

هاروارد. سفر به مسکو، سمرقند، بخارا و تاجيکستان به دعوت کانون نويسندگان شوروي.

ترجمه پينوکيو اثر کارلو کولودي به نام آدمک چوبي. در سال 1336 شمسي ترجمه انتري که

لوطيش مرده بود توسط پيتر لوري و چاپ آن در مجله دنياي جديد نويسندگي شماره 11. در سال 1338

 شمسي ترجمه شعر " غراب " ادگار آلن پو در نشريه کاوش در سال 1341 شمسي تهيه فيلم

دريا بر اساس قصه " چرا دريا توفاني شده بود "، از مجموعه انتري که لوطيش مرده بود به

وسيله ابراهيم گلستان و با شرکت فروغ فرخزاد که ناتمام ماند. در سال 1342 شمسي چاپ

رمان تنگسير که به قدسي خانم چوبک هديه است. اين رمان به زبان هاي مختلف ترجمه شده

است. در سال 1344 شمسي چاپ کتاب چراغ آخر که حاوي 8 داستان کوتاه و يک شعر است.

انتشار کتاب روز اول قبر که به روزبه چوبک هديه شده است. حاوي ده قصه و يک نمايشنامه "

هفتخط " است. اين نمايش توسط دانشجويان ژاپني دانشگاه شيراز به روي صحنه رفته است. در

سال 1345 شمسي انتشار رمان سنگ صبور که آن را به زادگاهش بوشهر هديه کرده است. در

سال 1346 شمسي مصاحبه صدرالدين الهي با پرويز ناتل خانلري ( درباره چوبک ) در سال 1348

 شمسي چاپ نوشته اي از نصرت رحماني با عنوان " درازناي سه شب پرگو " در روزنامه

آيندگان. در سال 1349 شمسي تدريس در دانشگاه يوتا به مدت يک سال به عنوان استاد مهمان.

در سال 1351 شمسي قبول دعوت براي شرکت در کنفرانس نويسندگان آسيايي و آفريقايي در

آلماتا، قزاقستان شوروي. چاپ برگزيده آثار چوبک به زبان روسي در مسکو توسط کميساروف

و بانو عثمانووا. انتشار ضميمه اي در روزنامه اطلاعات با عنوان ويژه صادق چوبک. در سال 1353

 شمسي نمايش فيلم سينمايي تنگسير به کارگرداني امير نادري بر اساس نوشته چوبک. ترجمه "

مسيو ايلاس " توسط پروفسور ويليام هناوي، استاد زبان فارسي دانشگاه پنسيلوانيا. چوبک در اين

سال خود را بازنشسته مي کند؛ بعد از مدتي راهي انگلستان مي شود و سپس به آمريکا مي رود.

آقا اسماعيل پدر چوبک در سن 79 سالگي در لندن فوت مي کند. در سال 1358 شمسي ترجمه

سنگ صبور به انگليسي توسط محمد رضا قانون پرور. اين ترجمه در سال 1368 به وسيله

انتشارات مزدا در کاليفرنيا انتشار يافت. تر جمه روز اول قبر در سال 1359 در سال 1361

شمسي ترجمه برگزيده اي از آثار چوبک. 1369 شمسي بزرگداشت چوبک در دانشگاه

کاليفرنيا(برکلي)(19 فروردين برابر با 8 آوريل). 1370 انتشار کتاب مهپاره(ترجمه)،

انتشارات نيلوفر، تهران. در سال 1371 شمسي اختصاص نشستي در کنفرانس مطالعات خاور

ميانه در شهر پورتلند آمريکا، به قصه نويسي چوبک. سخنرانان: محمد رضا قانون پرور،

فريدون فرخ، و محمد مهدي خرمي. در سال 1373 شمسي اختصاص بخشي از مجله

ايرانشناسي به صادق چوبک. منابع: سايت شوراي گسترش زبان فارسي زندگينامه:محمدعلي

جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانواده‌اي مشروطه‌خواه به دنيا آمد. در 17 سالگي

براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. جمالزداه پس از تحقيق

درباره‌ي مزدك ، بررسي روابط قديم روس و ايران را در مجله كاوه برلين به چاپ رساند و

آنگاه «گنج شايگان» را در باب اقتصاد ايران نوشت. اولين مجموعه‌ داستان‌هاي كوتاه ايراني را

تحت عنوان «يكي بود يكي نبود» در سال 1300 منتشر كرد و به اعتبار همين كتاب او را

آغازگر واقعگرايي در نثر معاصر فارسي دانسته‌اند. در داستان‌هاي جمالزاده گوشه‌هايي از

زندگي ايرانيان در دوره مشروطه به صورتي انتقادي و با نثري ساده، طنزآميز و آكنده از

ضرب‌المثل‌ها و اصطلاح‌هاي عاميانه، تصوير شده است. جمالزاده 15 سال در برلين ماند و در

آنجا كارمند سفارت ايران بود و همزمان در روزنامه كاوه، مقاله مي‌نوشت. در سال 1311 به

ژنو رفت و كارمند دفتر بين‌المللي كار شد. اين نويسنده در سال 1355 شرح حال خود را در

«راهنماي كتاب» نوشت و مقالات زيادي نيز در بسياري از مجلات به چاپ رساند و كتاب‌هاي

مختلفي از جمله «خسيس» مولير و «ويلهم تل» شيلر را به فارسي ترجمه كرد. نثر جمالزاده

دلنشين و شيرين است. تسلط بر اصطلاحات مذهبي و روايات اسلامي از شاخصه‌هاي نثر

اوست. جمالزاده در دوران كهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مكاتبه با

نويسندگان شد. وي در تاريخ 15 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت. آثار:به

«دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323 ،

«قلتشن ديوان» 1325 ، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326 ، «معصومه شيرازي» 1333

 ، «تلخ و شيرين» 1334 ، «شاهكار»1337 ،«كهنه و نو»، « قصه قصه‌ها» و «قصه‌هاي

كوتاه قنبرعلي» 1338 ، « هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340 ، «شورآباد» 1341

 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 ، «آسمان و ريسمان» 1343 ، «مركب

محو» 1344 ،«قصه‌هاي كوتاه براي بچه‌هاي ريشدار» 1352 ، «قصه ما به سر رسيد» 1357

 

نوشته شده در ساعت 11 توسط همچراغی| |

سلام:

چند وقته يه سوال ذهنم رو درگير كرده كه نه ميشه جوابشو از بغل دستي كپي كنم

نه اينكه ازدور رو بريام بپرسم اينجا هيچكس اونجور كه بايد درسشو خوب پس نداده

ولي خدا پدر تك ماده رو بيامرزه . ميشه برام بگي هدف از زندگي چيه؟

 

                 

                         اينم چند تا از نقاشي هاي سهراب سپهري

 

 

       

 

 

 

                 

 

 

 

          

 

 

                         

 

 

                      

 

 

      

نوشته شده در ساعت 23 توسط همچراغی| |

سلام:

 چشماتوکه به هم میزنی میبینی یه عمری رو سر کردی و خبر نداری فرقی نمیکنه چند ساله

باشی آخه هر چی که با شه کسی نمیدونه واقعا چند سالشه فقط معلوم میشه یه روزی یه جایی

روی همین کلوخه اومدی مهمونی معلومم نیست خودت از  این خونه خسته شی یا بندازنت بیرون

فقط خدا کنه وقتی میری چیزیو جا نزاشته باشی ... خب می گذریم چون اصولا آدم باگذشتی

هستیم حتی اونقدر گذشتمون زیاده که از خودمونم گذشتیم  میگم ماه رمضان امسال هم اومد مثل

ماه رمضان پارسال مطمئن نیستم دفعه ی دیگه که اومد اینطرفا  باشم اما یه مثلی هست که

میگه آدم عاقل ( قصد جسارت نداشتیم) نقد و ول نمیکنه نسیه رو بچسبه ( البت به غیر از

قشر کارمند که الحق و ولانصاف خدائیش در رد این گفته حرکتی کردند که آماری

ازکشته شدگان هنوز از زیر آوار در نیومدن) اصلا صبر کن ببینم نقد کدومه نسیه کدومه ماه

رمضان یا عمره؟

 

راستی چند روز پش داشتم دفترچه ي قديميمو ورق ميزدم چيزاي جالبي توش بود چند تا از اونها

رو براتون مينويسم

((... سوالهاي ناممكن جوابهاي ناممكن دارند))

كتاب آفرينش به نقل از سيروس سپتمه

 

تفاوت كوير وبيابان چيه؟

اينه كه اگه كوير رو بكنيم به آب مي رسيم اما بيابان نه.

سيد اسماعيل چماني فر

 

 

ما فرزند خاكيم

از يك عارفه

 

 

((براي پاك انديشان همه چيز پاك است))

جان ميلتون

 

(( نه تنها خوراك و نوشيدني بلكه هر دانشي اعم از خير و شر قادر نيست

انسان را فاسد و آلوده سازد بنابراين چنانچه وجداني پاك و شرافتمند باشد

هيچ كتابي نخواهد توانست به آلوده و منحرف ساختن آن موفق شود!))

قديس سن پل

 

 

عادت خلق آنست كه چون امانتي عزيز بنزد يك كسي نهند مهر بر وي نهند وآن روز كه باز

خواهند مهر را مطالعت كنند اگر مهر بر جاي بود او را ثنا گويند . امانتي بنزديك تو نهادند از

عهد (( ربوبيت الست بربكم)) (آيه ي 172 سوره اعراف) و مهر ((بلي))بر او نهادند چون عمر

به آخر رسد و تو را به منزل خاك برند آن فرشته در آيد و گويد : (( من ربك)) آن مطالعت است

كه مي كند كه تا مهر روز اول بر جاي هست يا نه؟...اي مسكين از فرق تا قدم تو مهر نهاده اند

و مهر از مهر بر آنجا نهند كه مهر در آنجا دارند اي رضوان بهشت ترا اي مالك دوزخ ترا اي

كروبيان عرش شما را اي دل سوخته كه بر تو مهر مهر است تو مرا ومن ترا))

 كشف الاسرار - جلد8 ص 100-101

 

 

... پس از آن انيشتين با يك سري بينش هاي حيرت انگيز

دنيا را زيرو رو كرداونشان دادكه اتم در غايت خود جامد نيست.

در واقع ماده همان انرژي متراكم وشكل يافته است.

ساير اكتشافات انيشتين نيزبه همين ترتيب متحول كننده بودند:

(( زمان پديده ثابتي نيست

بلكه نسبتي است

از سرعت يا جرم يك شي مشخص))...

از كتاب پيشگوئي آسماني( نوشته ي جيمز رد فيلد ترجمه ي محسن خاتمي)

 

 

((خداي رحمان در هر روزي كه آغاز مي شود واژگان و اصطلاحات تا زه و جديدي را در قلبمان جاري مي سازد!))

جان ميلتون

نوشته شده در ساعت 10 توسط همچراغی| |

سلام:

(اول از همه ي اونهايي كه اينطرفها اومدن معذرت ميخوام كه به خاطر يه سري دليل نتونستم

بهشون سر بزنم.

 تو ماه تيراتفاقهاي زيادي برام افتاد كه مهمترينشون رفتن از شهر انجمن حافظ بود اما با اينكه

رفتن به اونجا خيلي سخت شده ( به خاطر دوري راه و...)ولي ميدونم كه طاقت نمي يارم).

 تا بعد...يا علي

 

 

 

مادر بزرگ يك بت هندوي قديميست

وخدا

هر روز كنار ستون هاي مخروبه ي معبد من

آنقدر كف بيني مي كند

كه كسي از پله هاي بت خانه ام بالا نمي رود

 

همان كولي خانه به دوش را مي گويم

 

كه هر جا خوشش بيايد خانه مي كند

 

واز بس سفر كرده تمام زبان هاي دنيا را مي داند

 

تنها سه سال از مادربزرگ . بزرگ بزرگتر است

 

آخر مادربزرگ را هزارو سيصدو سه ساخته اند

 

هر چند گنجشك ها چشم هايش را برده اند

 

وتمام بادها در گوش هايش بچه كرده اند

 

موريا نه ها كه خاموش شوند مادر بزرگ تمام مي شود

 

و آن وقت تمام كتابها ي جهان از دوري معشوقه شان دق ميكنند.

 

مرضيه با قرپور

 

 

 

شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس است و یکدست و باز

شمعدانی ها

و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان

در فانوس به دست و در اسراف نسیم

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

سهراب سپهري

 

نوشته شده در ساعت 0 توسط همچراغی| |

 
 
 
سلام عرض شد از این به بعد گاهی من هم مینویسم . 
                                                           
                                                        کامیارباشید. منوچهری
 
                   
                                                                             

                                                                    
 
                                                      
                                                                                                          
سال و محّل تولّد: 1274 اصفهان
سال و محل وفات: 1376 ژنو

  زندگينامه:محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانواده‌اي مشروطه‌خواه به دنياآمد. در 17 سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. جمالزداه پس از تحقيق درباره‌ي مزدك ، بررسي روابط قديم روس و ايران را در مجله كاوه برلين به چاپ رساند و آنگاه «گنج شايگان» را در باب اقتصاد ايران نوشت. اولين مجموعه‌ داستان‌هاي كوتاه ايراني را تحت عنوان «يكي بود يكي نبود» در سال 1300 منتشر كرد و به اعتبار همين كتاب او را آغازگر واقعگرايي در نثر معاصر فارسي دانسته‌اند. در داستان‌هاي جمالزاده گوشه‌هايي از زندگي ايرانيان در دوره مشروطه به صورتي انتقادي و با نثري ساده، طنزآميز و آكنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاح‌هاي عاميانه، تصوير شده است. جمالزاده 15 سال در برلين ماند و در آنجا كارمند سفارت ايران بود و همزمان در روزنامه كاوه، مقاله مي‌نوشت. در سال 1311 به ژنو رفت و كارمند دفتر بين‌المللي كار شد. اين نويسنده در سال 1355 شرح حال خود را در «راهنماي كتاب» نوشت و مقالات زيادي نيز در بسياري از مجلات به چاپ رساند و كتاب‌هاي مختلفي از جمله «خسيس» مولير و «ويلهم تل» شيلر را به فارسي ترجمه كرد. نثر جمالزاده دلنشين و شيرين است. تسلط بر اصطلاحات مذهبي و روايات اسلامي از شاخصه‌هاي نثر اوست. جمالزاده در دوران كهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مكاتبه با نويسندگان شد. وي در تاريخ 15 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.

 

 

آثار:به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323 ، «قلتشن ديوان» 1325 ، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326 ، «معصومه شيرازي» 1333 ، «تلخ و شيرين» 1334 ، «شاهكار»1337 ،«كهنه و نو»، « قصه قصه‌ها» و «قصه‌هاي كوتاه قنبرعلي» 1338 ، « هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340 ، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 ، «آسمان و ريسمان» 1343 ، «مركب محو» 1344 ،«قصه‌هاي كوتاه براي بچه‌هاي ريشدار» 1352 ، «قصه ما به سر رسيد» 1357

 
 
داستانی از جمالزاده پدر داستان نویسی ایران
                                            
                                           فارسی شکر است

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون

جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي

بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ

مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ

چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون

سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد

يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند.

ولي من بخت برگشته‌ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان

سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه‌ي چربي فرض كرده و «صاحب،

صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر

كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود.

ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه‌مان را از چنگ

اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق

منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش

سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايي اخمو و عبوس و سبيل‌هاي چخماقي از

بناگوش دررفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما

مانند آئينه‌ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن

شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌اي خورده و لب و لوچه‌اي جنبانده سر

و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين

و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره

يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»

گفتم « ماشاءالله عجب سوالي مي‌فرماييد، پس مي‌خواهيد كجايي باشم؛ البته كه ايراني هستم،

هفت جدم هم ايراني بوده‌اند، در تمام محله‌ي سنگلج مثل گاو پيشاني سفيد احدي پيدا نمي‌شود كه پير غلامتان را نشناسد!»


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 22 توسط | |

دفتر مشقم پشت ميله ها زندانيست

وحتي هزار پاكن هم براي آزاديش كافي نيست

دفتر مشقم شبيه گرگ همسايه به صورتش آرد مي مالد

و نبضش روي ميليون مي چرخد

صدايش

شبيه ترك خوردن عينك پدر بزرگ افسانه است

***

كتابهايم هزار چشم دارند

باز كه مي شوند به خودكار گيج و خسته ام مي خندند

مادربزرگ معشوقه ي كتابهاست

وكلمات دلقك همان سربازان رديفي اند

كتابها جغد هاي پيري هستند كه شب ها صدايشان در مي آيد

مادربزرگ مي گويد:

من را صدا مي زنند

ومن دلم براي مادربزرگ خاكستر مي شود

 

***

دفتر نقاشي ام زنداني نيست

او مي تواند

پشت درخت هاي كاج نقاش زري قايم شود

تازه ! هزار ستاره داشته باشد

دفتر نقاشي ام به صورتش آرد نمي زند

و خط كش ها و پاره خط ها را نفرين نمي كند

مادر بزرگ عاشق مداد رنگيست

و صورت دفتر نقاشي ام را بزك مي كند

سه بار نان مي كشد

نان با پنير...

نان با...

نان با...

 

و مي دهد به من

ومن نان و پنيرم را همراه انگشت هاي دفتر نقاشي ام مي جوم

 

مر ضيه با قرپور

 

  

 

 

 ...((_ عمو صحرا! پسرات كو؟

(( _ لب دريان پسرام.

دختراي ننه دريا رو خاطر خوان پسرام...

طفليا شب تا سحر گريه كنون

خوابو از چشم به در دوخته شون پس مي زنن

توي درياي نمور

مي ريزن اشكاي شور

مي خونن _ آخ كه چه دلدوز و چه دلسوز مي خونن!_

 

(( _ دختراي ننه دريا ! كو مه مون سرد وسياس

چش اميد مون اول به خدا بعد به شماس...

كوره ها سرد شدن

سبزه ها زرد شدن

خنده ها درد شدن

از سر تپه شبا

شيهه اسباي گاري نمياد

از دل بيشه غروب

 

چهچه سار و قناري نمياد

ديگه از شهر سرود

تكسواري نمياد.

ديگه مهتاب نمياد

كرم شبتاب نمياد

بركت از كومه رفت

رستم ازشاهنومه رفت...

...دلا از غصه سياس

آخه پس خونه خورشيد كجاس؟

 

قفله ؟ وازش مي كنيم!

قهره؟ نازش مي كنيم!

مي كشيم منتشو

مي خريم همتشو!

مگه زوره به خدا هيچكي به تاريكي شب تن نميده

موش كورم كه ميگن دشمن نوره. به تيغ تاريكي گردن نميده!...

( قصه دختراي ننه دريا) احمد شاملو_ باغ آينه_ انتشارات مرواريد 

 

 

شعر پيش كشي

نا تا نائيل اكنون كتابم را دور بيانداز. خود را از قيد آن برهان تركم كن. تركم

كن. اكنون درگير دردسرم مي دهي. از كار بازم ميداري. عشقي كه به خاطرتو

پربهاتر از آنچه بود پنداشتمش بيش از اندازه به خود مشغولم مي دارد. از تظاهر

به اين كه به كسي چيزي مي آموزي بيزارم. كي گفته ام كه مي خواهم همانند من باشي؟

تو را براي اين كه چون من نيستي دوست دارم. در تو تنها چيزهايي را دوست دارم كه

با من همانندي ندارد. آموختن! مگر جز به خود به كسي ديگر خواهم توانست بياموزم؟

نا تا نائيل جاي آن داردكه به تو بگويم؟ من خود رابي نهايت آموخته ام . وبدان ادامه

ميدهم . هرگز ارزشي براي خود قائل نيستم مگر در حيطه ي آن چه مي توانم انجام دهم.

ناتانائيل كتابم را به دور افكن. هرگز بدان خرسندمباش. گمان مبر كه كسي ديگر نتواند بر

حقيقت (( تو)) دست يابد. بيش از هر چيز از چنين پنداري شرم سار باش.اگر خوراك تو

را من مي جستم اشتهاي خوردنش را نداشتي. و اگر من بسترت را آماده مي كردم ديگر

براي خفتن در آن خوابت نمي آمد .

كتابم را به دور افكن. به خود بگوكه اين ها يكي از هزاران نگرش ممكن در رويارويي با

زندگي است.نگرش خود را بجوي . آن چه را ديگري نيز مي تواند به خوبي تو بگويد و

بنويسد مگو و منويس .در درون خويش تنها به چيزي دل ببند كه احساس مي كني در هيچ

جا جز در تو نيست و از خويشتن با شكيبايي يا نا شكيبايي آه! موجودي بيافرين كه جانشيني

برايش متصور نباشد.

(سرودي به جاي پايان)/ كتاب مائده هاي زميني/ آندره ژيد

 

نوشته شده در ساعت 1 توسط همچراغی| |

                                

      

آنچه را كه دوست داري بدست بياور وگرنه مجبور مي شوي آنچه را كه بدست مي آوري دوست داشته باشي. «شكسپير»

 

پرنده پرواز را بيشتر از گام برداشتن دوست دارد. «پرويز شاپور»

 

وقتي احساس مي كني بهتر است پاهايت را در آب جاري بگذاري تا خنك شوي في الفوراينكار را انجام بده چون ممكن است آن آبي كه قرار بوده به تو انرژي مثبت بدهد بيايد و  برود. «شل سيلور استاين»

 

روح را اگر زيبا نكنيد زيبايي را نخواهيد ديد. «فلوطين» 

 

من شكست نمي خورم ايمان و دوست داشتن رويين تنم كرده اند. «دكتر علي شريعتي»

 

وقتي خدا تو رو به لبه صخره هدايت مي کنه، بهش کاملاً اعتماد کن. فقط يکي از اين دوتا اتفاق ميافته :
يا مي گيردت وقتي مي افتي،
يا بهت ياد ميده پرواز کني.

 

وقتي خواسته و آرزويي نباشد هيچ راهي وجود ندارد. (جرج برنارد شاو)

 

کسی که می تواند، انجام می دهد و کسی که نمی تواند یاد می دهد.

 انسان منطقی خود را با جهان وفق می دهد. انسان غیرمنطقی تلاش می کند که

 جهان را با خود وفق دهد. (جرج برنارد شاو)

   

نوشته شده در ساعت 0 توسط همچراغی| |

 

(( طلوع))

ناله اي از حنجره اي گنگ

و فريادي كه در نامتناهي دردي نا فرجام هم دوشت گام مي زند

فرياد مي زني و فريادت بلند و جانسوز است

افسوس! كه صدايت در خلا روح آدمي سرايت نمي پذيرد

تهي مي شوي و پر مي شوي

تهي مي شوي از جان و پر مي شوي از درد

ولي افسوس! كه جانت رقمارقم هلهله ي نفس هايت

در گودال هابيل و قابيل آدمي دفن مي شود

پناه مي بري از خود به خود

و از ديوكان سيه روي سپيد جامه

وتهي مي شوي از هر چه آتش و هر چه خاكستر

پله پله تا ملا قات و سفري تا رسيدن

سيمرغ تويي كه قاف را سنگ به سنگ بنا مي كني

وپرهايت آيه هاي رهايست

مي سوزي وگر مي گيري

بت به بت

نفرين به نفرين

وسنگ به سنگ

مي تراشي و مي خراشي

آي سيمرغ ! خورشيد نه در پس نقاب كه در

گلوي تست

وتو اينسان طلوع كردي

شبيه آسماني كه آبي مي شود

مر ضيه باقرپور

 

 

تو شبيه هميشه وهنوز

كوه را به شانه مي كشي ودم نمي زني

چشمه ها از چشم تو مي جوشند

وتا هميشه هر چه دجله وهر چه دريا سجده ات مي كنند

خداي اقيانوس

خداي فانوس هاي دريايي

خداي سيب هاي سرخ حوايي

نفس هايم شماره دارد و سبد هايم خاليست

مي گويند فصل درو نزديك است

باغ مان آفت زده سيب مي خواهم

 مرضيه باقرپور

نوشته شده در ساعت 0 توسط همچراغی| |

آقا اجازه! داره دير ميشه ها!

                                           ((نبض خورشيد))          

دستهايت ضريح تمناست

آي فردا كه روح تو باماست

نبض خورشيدي ات مي تپد سبز

جاي پاي تو در كوچه پيداست

مي گريزم به سمت نگاهت

اول وآخر عشق آنجاست

گرچه تنهاتريني تو اما

عشق هم سخت تنهاست. تنهاست

كيستي اي گل سرخ نرگس

كه حضور تو اينگونه زيباست

آي مردان منگ تجاهل

در كجا نيست. او در همين جاست

زير بوي گل سرخ پنهان

زير چتر درختان فرداست

ساكن كوچه هاي غريبي

عابر ساده موزه درپاست

كاش با من دل عاشقي بود

تا بگويم ظهور تو فرداست

سيد قاسم ناظمي

 

 

(( خانه مقوايي))

نشسته ام لب ساحل پري دريايي!

سراغ ساحل متروكه ام نمي آيي؟

به تنگ تنگ گلويم هزار كوسه بغض

وتور پاره دل پر شده ز تنهايي

به سنگ سار دلم مي نشاني ام هر روز

در اين سكوت گره خورده معمايي

در اين حوالي از اين ماسه هاي نا محدود

نمانده منظره اي بهترو تماشايي

ز رد پاي تو كي بوي سيب مي ريزد

به روي مرده اين خاك تلخ تنهايي

هنوز بوي تو از آرزوي من جاريست

هنوز نام تو اي آخرين اهورايي

چقدر سايه نشيني كنم در اين ساحل

دلم گرفته در اين خانه مقوايي

عباس محمدي

 

 

((نيامدي))

هر هفته تلخ آمد و رد شد نيامدي

خورشيد زير سايه لگد شد نيامدي

بغضم شكست. تكه ابري بباردت

آب از گلوي حوصله رد شد نيامدي

گلدان شمعداني ايمانمان شكست

تقويم ها بهار حسد شد نيامدي؟

هي گيج مي رود سر ديوار و آينه

هر عصر. حال پنجره بد شد نيامدي

گفتم كه : كاش مي شد از اين خلسه بگذرم

يا جاده پلك مي زد و... زد. شد. نيامدي

عباس محمدي

نوشته شده در ساعت 0 توسط همچراغی| |

زندگي همه اش بازي است. بچه ها با تركه بازي مي كنند و

توپ و بادبادك.بزرگها با فكرهايشان.فرقش اين است كه بچه ها

جدي مي بينند و بزرگها جدي مي گيرند. بزرگها به بچه ها

مي خندندو بچه ها بزرگها را قهرمان مي دانند.

دوره ي بچگي است وبازيهايش.بازيها وقصه ها.سوار يك

تركه مي شديم و به اسب سفيدمان هي مي زديم. ميرفتيم كه

دختر شاه پريان را از طلسم عفريته ي جادو نجات بدهيم

ونجات مي داديم. اين چيزي نبود. حتا به ابرها كه نگاه مي كرديم

فرشته ها را روي بالهاي آنها مي ديديم.آوازشان را مي شنيديم

صداشان مي كرديم.

از بچه خرگوشها و جوجه گنجشكها كمتر نبوديم. طبيعت

بازي را بيشتر دوست دارد. بخور. بازي كن. بخواب . فكر را

بگذار كنار. تا فكر نبود. زمين بهشت خدا بود. فكر كه آمد

شيطان نشست به تخت. فقط بچه هايند كه فرمان نمي برند.

بچه ها وبازيهايشان. پشت ديوار فكر وقانون. حالا من و

تو هر وقت مي رسيم به بن بست واز اين جدي بودن عاصي مي شويم

به ياد بچگي مي افتيم و بازيهايمان. افسوس فايده اي ندارد.دست

ما نبوده است كه بزرگ شده ايم. فقط اگر سادگي و اعتقاد را

كه جوهر بازيها و قفصه ها مان بود. همراهمان مي آورديم

حالا اين قدردست ها مان خالي نبود.

 غصه ای و قصه ای - محمود کیانوش

 

قناري گفت: كره ي ما

كره ي قفس ها با ميله هاي زرين و چينه دان چيني.

ماهي سرخ سفره ي هفت سين اش به محيطي تعبيير كرد

كه هر بهار

متبلور مي شود.

كركس گفت: - سياره ي من

سياره ي بي همتائي كه در آن

مرگ

مائده مي آفريند.

كوسه گفت: - زمين

سفره ي بركت خيز اقيا نوس ها.

                                         

انسان سخني نگفت

تنها او بود كه جامه به تن داشت

وآستينش از اشك تر بود.

در آستانه - احمد شاملو (انتشارات نگاه - 1376) ص 36

نوشته شده در ساعت 23 توسط همچراغی| |


Design By : Night Skin